شعر سیاه
مبادا باد بپیچد و پارچه کنار برود وگرنه استخوان پوسیده ای خواهی دید ک برگی از دفتر شعرم را در مشتش مچاله کرده است گوشهایم را گرفتم اما صدایش بلندتر شد. درد پیرمردیست که فریادش در استخوان هایم میپیچد گفته ها در قفس سکوت زندانی اینروزها هیچ کلاغی کلاغی در آسمان شعرهایم پر نمی کشد شعری تمام شده را در سکوت سفید کاغذهایم قهقهه نزده اند من شاعر پوزخندهای ناتمامم - - - - - - - - - - از قالب های غزل و قصیده بی نیازم . حتی شعر نیمایی یا سپید را هم حتی نمیتوانم درک کنم. نازنینم، من تمام احساساتم را در قالب تو می نویسم و خود به خود شعری میشود که نه من، بلکه تو آنان را سروده ای . پشت پنجره اتاقت را نگاه کن سایه ای که نبضش تند تند می زند -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- "شعر سیاه" من سه ساله شد حالا باید کودکی شده باشد که حرف میزند، کودکی که میدود، کودکی که پدرش ذوق میکند از نوع حرف زدنش، که لحجه ای آسمانی دارد انگار، لحجه تمام کودکان دنیا امروز پدر کودکی سه ساله ام که به جای تمام گفته های کودکم دوست دارم سکوت کنم پنجره ها از قول آسمان حرفی برای گفتن ندارند بگذار برایت بگویم: شب و روزم در تو خلاصه می شود و رنگهای ماسیده بر آسمان را باور نمیکنم ---------------------------------------- اولین گام برای رسیدن به خانه خورشید، گرفتن دستهای تو بود. باقی راه را دل خودش میدانست باید از کدام مسیر برود. هر شعر بغضی میشود و هر بغض سنگی که رویای مهتابی دور را در برکه چشمانم آشفته میکند برکه ای که آرام از گوشه چشمانم سرریز میشود ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ بارها گفته بودم گفتن دوستت دارم ساده نیست ، اما زیبا چرا تمام این زیبایی ها برای "تو" دیوانه نیست شاعر کم رنگی ست که گم شده میان آدم ها و سایه هاشان و دفتر شعرش سرشار است از شعرهای ناسروده کسی نگرانش نیست مزاحم خانواده اش نشوید ------------------------------------------------------------------------------------------------ هنوز که هنوزه برای اینکه نوشته های دست و پا شکسته م کمی خوندنی بشه ، محتاج استاد اقبالدوست هستم . بی نهایت از لطفتون سپاسگذارم استاد شهابی که در شب گیسوی تو آواره شده ست دست من است که به جستجوی آرزویی میرود با آن روسری رنگین کمانی ات چه ساده آسمانم میشوی فرقي نميكند بي تو در عكسها تمام سيب ها را از لبان من چيده اند *چشمم را ميبندم و در رويايي خوش ، اولين چاي گرم سال نو را به تو تعارف ميكنم تا كنار يك شومينه ، رو به پنجره و بيخيال از سياهي دنيا با هم بنوشيم .
صدای پای توست
که در خاطرات من قدم میزنی
سینه ام خالی بود
شاید بر دیوار آرزو
سایه ی یک مرد را ببینی .
فانوس به دست
از پشت دیوار ابر
آرام میگذرد
و حنای شب
نشانده ای بر موهایت
شادی از ما خیلی دور نیست
جایی گوشه جیب هایت ، لا به لای برگهای دفترچه یادداشتت حتی
آنجارا کمی بگرد
نبود؟
ببین جایی جا نگذاشته ای ؟
بین نامه های اداری ؟
بین صفحه حوادث روزنامه ها؟
باور کن شیرینم
این شعر نیست
فقط درد دلیست در وصف شادی ای که در همین نزدیکی ست ، اما ما نمیبینیم
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
| Design By : Night Melody |

