![]() |
![]() |
|
|
افسوس
گرد سنگین سرگردانی با هیچ واکسی از کفشها پاک نمیشود . کفشی نو بپا خواهم کرد شاید اضطراب قدمهایم شکل تازه ای به خود گیرد.
خیلی وفت ها سوالاتی ذهنمو درگیر میکنه. من کجام؟ مقصد کجاست که بعد از این همه سال رفتن بهش نرسیدم؟ کجای راه رو بیراهه رفتم که به سنگلاخ غربت رسیدم؟ و باز هم سوال و سوال و سوال.
این همه سال رفتم و به هیچ پایانی نرسیدم. حتی چگونه آغاز کردنو هم فراموش کردم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/30ساعت 19:1 توسط شاهین جهانگیری |
|
|
فصل هایم گم شده اند لا به لای برگ های تقویم این شهر غریب .
برای این غم زده نام تمام روز ها روز دلتنگی ، از فصل تنهایی ست .
باز هم تبعید به شهری که هیچ وقت برایم دوست داشتنی نبود ، "به خاطر نامردمانش" . به جستجوی بهار ، به دل شهری برگشتم که سالهاست در طلسم خزان گرفتار است . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/08ساعت 12:57 توسط شاهین جهانگیری |
|
|
درخت
در قمار با خزان برگ هایش را باخت . چون من که در مصاف تقدیر آرزو هایم را . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/06/16ساعت 3:38 توسط شاهین جهانگیری |
|
|
با ابر ها در آمیختم و پا به پایشان جای جای این شهر غریب گریستم
با بادها پیوند خوردم و از ترس تنهایی کوچه به کوچه گریختم
تازگیها احساس نزدیکی با سنگها می کنم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/05/18ساعت 3:26 توسط شاهین جهانگیری |
|
|
پشت نقابی با یک لبخند مرده اشکهایم را میپوشانم . و پنهان میکنم زیر پیرهنم حسرت هم آغوشی را . شده ام ولگرد کوچه های تنهایی .
سالهاست ساعت کهنه ام را به وقت هیچ دیداری کوک نکرده ام . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/04/18ساعت 3:40 توسط شاهین جهانگیری |
|
|
باد مینوازد
و گندمهای بالغ یکدست میرقصند.
در دست پینه بسته انحناء داس چون لبخند پوسیده مرگ ست.
باد مینوازد و گندمهای بی خبر یکدست میرقصند.
از کشتزار کهنه سرود نابودی به گوش می آید.
یه چند روزی نیستم. دارم میرم یه گوشه آروم بمیرم. با چند تا مرده برای یک ماه یه همنشینی داریم. شاید نتونم تو این یک ماه وبلاگمو به روز کنم یا به شما دوستای عزیزم سر بزنم. قول میدم زود برگردم و نفس کشیدنو دوباره با شما دوستای عزیز ادامه بدم. ماه بعد همین موقع در دلم رازی خواهم داشت. خوب یا بدشو نمیتونم پیش بینی کنم. شاید برسم به پایانی بر آغاز یا شاید هم آغازی بر پایان. برام دعا کنید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/03/14ساعت 22:16 توسط شاهین جهانگیری |
|
|
واژه های سیاهم را
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/02/27ساعت 13:2 توسط شاهین جهانگیری |
|
|
ثانیه ها بیهوده میوزند.
چه بی شرمانه میرقصد پرچم سیاه تقدیر بر فراز نعش آرزو ها.
به یاد آرزویی که به سادگی تباه شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/26ساعت 19:52 توسط شاهین جهانگیری |
|
|
زیبایی تو. آنقدر زیبا که آینه در چهره ات به تحیر مینگرد.
امشب را در سکوت چشمان تو خواهم گذراند. فردا که بیاید زیبایی تو را شعری خواهم کرد.
من شعری خواهم سرود اگر امشب بگذرد، اگر فردایی باشد.
در روز میلاد ، دلنوشته ای برای بهترینم ، منبع الهام تمام شعرهایم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/28ساعت 1:43 توسط شاهین جهانگیری |
|
|
در چشمانت حقیقتی ست برای عشق ورزیدن و صدایت لالایی محزونی که از تمام ترانه ها بی نیازم میکند. عشق تو را شعری خواهم کرد صدایت را نوایی. با تو ترانه ای خواهم ساخت که تا ابد عاشقان سینه به سینه تکرارمان کنند.
این شعر را سرودم برای آنکه پشت کوه غرور غروبی ابدی داشت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/12/06ساعت 12:12 توسط شاهین جهانگیری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به افکار سیاه و سفید من خوش آمدی
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| پیوندها |
|
زندگینامه من این شعرها از من نیست آوازی در فرجام استاد احمد شاملو به خاطر پرواز لامکان دو قدم مانده به گل...... کوچه دلتنگی ... روزهای یک دختـــر ... |
|
RSS
|